← بازگشت به یادداشت‌ها
چرا بعضی‌ها موفق می‌شوند؟ قسمت یک

چرا بعضی‌ها موفق می‌شوند؟ قسمت یک

آیا تلاش بیشتر، به معنای موفقیت بیشتر است؟ اگر تلاش به‌تنهایی کافی نیست، چه عوامل دیگه‌ای نتیجه رو تعیین می‌کنن؟

چرا بعضی افراد به موفقیت می‌رسند، درحالی که عده‌ای دیگر با وجود تلاش فراوان، همچنان از نتیجه کارشان رضایت ندارند؟

دو نفر را تصور کنید که تقریباً هم زمان تصمیم می‌گیرند برنامه نویسی یاد بگیرند. هر دو دوره های آموزشی می‌گذرانند، ساعت های زیادی تمرین می‌کنند و پروژه های مختلفی می‌سازند.
چند سال بعد، یکی از آن‌ها توانسته کسب و کار خودش را راه اندازی کنه و از مهارتش درآمد داشته باشه؛ اما اون یکی هنوز نتونسته به جایگاه مورد نظرش برسه.

افرادی هستن که با تلاش فراوان به نتایج چشمگیری می رسند و افرادی که با وجود صرف زمان و انرژی زیاد، پیشرفت چندانی نمی کنن.

اگه تلاش کردن و تکرار یک فعالیت برای رسیدن به موفقیت کافی بود، انتظار داشتیم وقتی دو نفر زمان و انرژی یکسانی رو برای یک کار میذارن به نتایج یکسانی هم برسن.
اما در واقعیت این اتفاق نمیوفته.

پس تفاوت چیه؟
چیزی که در موردش مطمعین هستیم اینه که هرچه بیشتر تلاش کنیم، الزاماً موفق تر نخواهیم شد.

آیا تلاش بیشتر، همیشه نتیجه بهتری می دهد؟

فرض کن دو نفر تصمیم می گیرن یک فروشگاه اینترنتی راه بندازن.
هر دو سرمایه اولیه تقریبا یکسانی دارن، محصولات مشابهی می فروشن و از شبکه های اجتماعی برای جذب مشتری استفاده می کنن.

نفر اول هر روز ساعت های زیادی رو صرف تولید محتوا می کنه، تعداد محصولاتش رو افزایش می ده، ظاهر سایت رو تغییر می ده و برای تبلیغات هزینه می کنه.
چند ماه می گذره، اما فروشش همچنان پایینه. اون با خودش فکر می کنه که هنوز به اندازه کافی تلاش نکرده و باید بیشتر کار کنه.

نفر دوم هم برای کسب و کارش وقت می ذاره، اما قبل از افزایش هزینه ها سعی می کنه بفهمه چرا مشتری ها خرید نمی کنن.
بررسی می کنه که آیا قیمت محصولات مناسبه؟ آیا مشتری ها به این کالاها نیاز دارن؟ آیا فرایند خرید پیچیده است و آیا تبلیغاتش به مخاطب درستی نمایش داده می شه؟

بعد از مدتی، نفر دوم متوجه می شه که بخش زیادی از بازدید کننده های سایت به دلیل هزینه ارسال بالا از خرید منصرف می شن.
اون به جای افزایش بودجه تبلیغات، روی اصلاح این مشکل تمرکز می کنه.

هر دو نفر تلاش کردن، اما تفاوت در این بوده که یکی بیشتر روی افزایش فعالیت ها تمرکز کرده و دیگری سعی کرده علت نتیجه نگرفتنش رو پیدا کنه.

البته این فقط یک مثال فرضیه و در دنیای واقعی ممکنه دلایل مختلفی باعث موفقیت یا شکست یک کسب و کار بشن.
اما همین مثال یک نکته مهم رو روشن می کنه:
بیشتر کار کردن همیشه به معنای بهتر کار کردن نیست

وقتی تلاش بیشتر، فقط هزینه ها رو افزایش می ده

فرض کن یک نفر فروش آنلاین لوازم جانبی موبایل رو شروع کرده. فروشش کمتر از انتظاراتشه و تصمیم می گیره برای افزایش درآمد، محصولات بیشتری به فروشگاهش اضافه کنه.

چند هفته بعد، تعداد کالاها بیشتر شده، اما فروش تغییر چندانی نکرده.
اون دوباره هزینه می کنه، تبلیغات بیشتری انجام می ده و برای مدیریت محصولات جدید وقت می ذاره.
با این حال، هنوز مشکل اصلی حل نشده.

شاید بازار هدفش رو به درستی انتخاب نکرده. شاید قیمت هاش در مقایسه با رقبا رقابتی نیستن. شاید هم مشتری ها دلیلی برای خرید از فروشگاه اون نمی بینن.

در چنین شرایطی، افزایش تعداد محصولات یا تبلیغات ممکنه فقط هزینه ها رو بیشتر کنه، بدون اینکه درآمد متناسبی ایجاد بشه.

بنابراین، تلاش بیشتر زمانی ارزشمندتر می شه که بدونیم این تلاش قراره کدوم مشکل رو حل کنه.

تفاوت بین مشغول بودن و پیشرفت کردن

یکی از اشتباهاتی که خیلی ها مرتکب میشن، اینه که شلوغ بودن برنامه روزانه رو با پیشرفت اشتباه می گیرن.
ممکنه یک نفر تمام روز مشغول پاسخ دادن به پیام ها، انتشار پست، تغییر ظاهر سایت، بررسی رقبا و اضافه کردن امکانات جدید باشه. در پایان روز هم احساس کنه کارهای زیادی انجام داده.
اما یک سؤال مهم وجود داره: کدوم یک از این فعالیت ها باعث شده مشتری بیشتری جذب بشه، فروش افزایش پیدا کنه یا هزینه ها کاهش پیدا کنن؟

البته این به معنی بی اهمیت بودن کارهای روزمره نیست. پاسخ دادن به مشتری، تولید محتوا و بهبود سایت می تونن ضروری باشن. مسئله اینه که باید بدونیم هر فعالیت چه نقشی در رسیدن به هدفمون داره.
برای مثال، اگه مشکل اصلی یک فروشگاه اینترنتی کمبود بازدید کننده است، بهتر کردن فرایند پرداخت به تنهایی مشکل رو حل نمی کنه.
اگه بازدید کننده زیادی وارد سایت می شه اما خریدی انجام نمی ده، افزایش بودجه تبلیغات ممکنه تصمیم مناسبی نباشه.

در واقع، قبل از اینکه برای انجام کارهای بیشتر برنامه ریزی کنیم، باید مشخص کنیم که مانع اصلی پیشرفت چیه؟

یه مسئله مهم دیگه ای هم هست .
حتی اگر دو نفر به یک اندازه تلاش کنن، تصمیم های مشابهی بگیرن و روش کارشون هم تفاوت زیادی نداشته باشه، باز ممکنه نتایج متفاوتی به دست بیارن.

آیا موفقیت همیشه نتیجه شایستگیه؟

گاهی کسی با تلاش زیاد و تصمیم های درست به نتیجه دلخواهش نمی رسه، در حالی که فرد دیگه ای با تجربه کمتر یا حتی با تصمیم هایی نه چندان حساب شده، به موفقیت می رسه.
این تفاوت همیشه به هوش، پشتکار یا توانایی افراد مربوط نمی شه؛ گاهی پای عواملی وسطه که کنترل چندانی روی اون ها نداریم.

شانس یکی از همین عوامل مهمه
البته منظور از شانس فقط برنده شدن در قرعه کشی یا پیدا کردن پول توی خیابون نیست.
گاهی شانس یعنی در زمان مناسبی با فرد مناسبی آشنا بشی، درست وقتی که بازار به محصولی نیاز داره وارد یک حوزه بشی، یا فرصتی برات پیش بیاد که برای دیگران وجود نداشته.

تصور کن فردی سال ها روی یک ایده کار می کنه، اما زمانی که محصولش آماده می شه، هنوز تقاضای کافی براش وجود نداره.
چند سال بعد، فرد دیگه ای با ایده ای مشابه وارد بازار می شه و به موفقیت می رسه؛ نه لزوما به این دلیل که ایده بهتری داشته، بلکه چون شرایط تغییر کرده و مردم حالا به چیزی نیاز دارن که قبلا چندان براشون مهم نبوده.

این موضوع فقط به کسب و کار محدود نمی شه. محل تولد، وضعیت اقتصادی خانواده، دسترسی به آموزش باکیفیت، ارتباطات اجتماعی و حتی اتفاقات پیش بینی نشده می تونن مسیر زندگی آدم ها رو تغییر بدن. بعضی ها از همون ابتدا به امکاناتی دسترسی دارن که دیگران باید سال ها برای به دست آوردنشون تلاش کنن.

البته منظور این نیست که تلاش کردن بی فایده است یا همه چیز به شانسه ، مسئله اینه که تلاش، شانس و شرایط محیطی جدا از هم عمل نمی کنن.
تلاش ممکنه احتمال برخورد با یک فرصت رو بیشتر کنه، اما تضمین نمی کنه که اون فرصت حتما به وجود بیاد یا نتیجه دلخواه رو داشته باشه.

از طرف دیگه، وقتی کسی به موفقیت می رسه، معمولا داستان زندگی اون رو از پایانش تعریف می کنیم.
تصمیم های درستش رو می بینیم، پشتکارش رو تحسین می کنیم و مسیرش رو منطقی و قابل پیش بینی جلوه می دیم.
اما ممکنه افراد زیادی تصمیم های مشابهی گرفته باشن و به نتیجه نرسیده باشن؛ افرادی که داستانشون کمتر شنیده می شه.
این همون چیزیه که باعث می شه گاهی موفقیت رو بیش از حد ساده تصور کنیم: انگار هرکس به اندازه کافی تلاش کنه، حتما به نتیجه می رسه و هرکس شکست بخوره، حتما اشتباهی کرده.
در حالی که واقعیت پیچیده تره.

شاید نتونیم همه عوامل مؤثر بر نتیجه زندگی مون رو کنترل کنیم، اما می تونیم یاد بگیریم که موفقیت و شکست رو دقیق تر ببینیم؛ نه موفقیت دیگران رو فقط به شایستگی خودشون نسبت بدیم و نه شکست های خودمون رو همیشه نشونه ناتوانی بدونیم.

در نهایت، مهمه بین دو موضوع تفاوت قائل بشیم: اینکه چه عواملی باعث موفقیت می شن و اینکه چه عواملی باعث می شن بعضی افراد، با وجود تلاش و توانایی مشابه، به نتیجه متفاوتی برسن.
برای پاسخ به سؤال اول باید رفتار و تصمیم های خودمون رو بررسی کنیم؛ برای پاسخ به سؤال دوم، باید نقش شانس و شرایطی رو هم ببینیم که همیشه در اختیار ما نیستن.