چرا بعضیها موفق میشوند؟ (قسمت دوم)
توی قسمت قبل به این نتیجه رسیدیم که حتی با تلاش و تصمیم های مشابه، نتیجه آدم ها می تونه متفاوت باشه؛ چون شانس و شرایط بیرونی هم نقش دارن. توی این قسمت میخوایم به این سؤال جواب بدیم: چطور می شه در دنیایی که نتیجه همیشه قابل پیش بینی نیست، احتمال موفقیت رو بیشتر کرد؟
چطور احتمال موفقیت خودمان را بیشتر کنیم؟
در قسمت اول درباره این صحبت کردیم که چرا دو نفر با تلاش و تصمیمهای مشابه ممکن است به نتایج متفاوتی برسند.
بخشی از این تفاوت به عواملی برمی گرده که خارج از کنترل ما هستن؛ شرایط اقتصادی، زمان شروع، آدمهایی که سر راهمان قرار می گیرن و اتفاقاتی که نمی تونیم از قبل پیش بینی کنیم.
اما اگر نتیجه کار فقط به تلاش و تصمیمهای ما بستگی ندارد، پس چه کاری می تونیم انجام بدیم؟
آیا باید بپذیریم که موفقیت تا حد زیادی به شانس بستگی داره و فقط منتظر فرصت مناسب بمونیم؟
نه. مسئله این نیست که بتوانیم همه چیز را کنترل کنیم؛ مسئله اینه که یاد بگیریم با وجود نداشتن کنترل کامل، احتمال رسیدن به نتیجه مطلوب را افزایش بدیم.
به جای اطمینان از نتیجه، روی افزایش احتمال موفقیت تمرکز کنیم
تصور کنید دو نفر تصمیم می گیرند کسب و کار اینترنتی راه اندازی کنند.
نفر اول چند ماه برای ساخت محصولی وقت می ذاره که به نظر خودش ایده خوبیه. محصول را کامل می کند، سایت را راه می اندازه و بعد منتظر میمونه تا مشتریها از راه برسن.
نفر دوم هنوز محصول کاملی نداره.
اول یک نسخه ساده می سازه، اون رو در معرض دید تعدادی از مشتریان احتمالی قرار می ده و بررسی می کنه که آیا کسی حاضر هست از اون استفاده کنه یا برایش پول پرداخت کنه؟
اگر بازخوردها امیدوارکننده باشه، ادامه می ده و اگر نباشن، مسیرش را تغییر می ده.
هیچ تضمینی وجود نداره که نفر دوم موفق شود.
ممکنه شرایط بازار تغییر کنه یا رقیبی قدرتمند وارد بشه. با این حال، او پیش از صرف بخش بزرگی از زمان و سرمایه خود، اطلاعاتی به دست آورده که می تونه تصمیم بعدی اش را بهتر کنه.
تفاوت اصلی این دو نفر لزوما در هوش، استعداد یا میزان تلاششان نیست؛ بلکه در روشی است که برای مواجهه با عدم اطمینان انتخاب کرده اند.
نفر اول تلاش می کنه از ابتدا تصمیم درستی بگیره.
نفر دوم تصمیمی می گیره که امکان اصلاح شدن داره.
این تفاوت در بسیاری از موقعیتهای زندگی اهمیت داره.
هرچه دیرتر بازخورد بگیریم، احتمال هدر رفتن تلاشمان بیشتر می شود
یکی از اشتباهات رایج اینه که تصور کنیم برای شروع یک کار باید ابتدا همه چیز رو بدانیم، تمام جوانب رو بررسی کنیم و به یک برنامه تقریبا بی نقص برسیم.
در عمل، بسیاری از اطلاعات مهم فقط پس از شروع کار به دست می آیند.
ممکنه ایده ای روی کاغذ عالی به نظر برسه، اما کسی حاضر نباشه برای اون هزینه کنه.
ممکنه مهارتی را یاد بگیریم که تصور می کنیم در بازار کار تقاضای زیادی داره، اما بعد متوجه بشم برای رسیدن به درآمد باید مسیر دیگری رو انتخاب کنیم.
حتی ممکنه محصولی بسازیم که مردم دوستش دارند، اما نه به اندازه ای که استفاده از اون به یک کسب و کار پایدار تبدیل بشه.
در چنین شرایطی، صرفا تلاش بیشتر لزوما مشکل را حل نمی کنه. گاهی باید زودتر متوجه شویم که کدام بخش از مسیر اشتباه است.
به همین دلیل، بهتر است به جای اینکه فقط بپرسیم «چقدر برای این کار وقت گذاشته ام؟»، سؤال دیگری هم مطرح کنیم: «چه چیزی از این تلاش یاد گرفته ام که بتواند تصمیم بعدی من را بهتر کند؟»
اگر چند ماه کار کرده ایم، اما هنوز هیچ اطلاعات تازه ای درباره نیاز مشتری، کیفیت محصول یا امکان درآمدزایی نداریم، شاید روش کارمان به بازنگری نیاز داشته باشد.
ارزش یک تجربه فقط به نتیجه نهایی آن نیست؛ به اطلاعاتی هم بستگی داره که در اختیار ما قرار می ده.
فرصتهای بیشتر، لزوما به معنی کار بیشتر نیست
فرض کنید فردی برای رسیدن به یک هدف فقط یک مسیر در اختیار دارد. اگر آن مسیر به نتیجه نرسد، تمام برنامه او با مشکل مواجه می شود.
حالا فرد دیگری را در نظر بگیرید که چند مسیر قابل آزمایش برای رسیدن به همان هدف ایجاد کرده است. شکست یکی از مسیرها به معنی پایان کار او نیست.
البته این موضوع به این معنی نیست که باید هم زمان ده ها پروژه رو شروع کنیم یا انرژی خودمون رو بین کارهای مختلف تقسیم کنیم.
پراکنده کاری خودش می تونه احتمال موفقیت رو کاهش بده.
نکته مهم، ایجاد فرصتهای بیشتر با هزینه و ریسک قابل کنترل هست.
برای مثال، کسی که می خواهد از طریق برنامه نویسی درآمد کسب کند، می تواند پیش از ساخت یک محصول بزرگ، یک مسئله مشخص را پیدا کند که گروهی از کاربران حاضرند برای حل آن پول بپردازند.
سپس یک نسخه ساده از راه حل را ارائه دهد و میزان استقبال را بررسی کند.
در این روش، فرد فقط یک بار و در پایان مسیر متوجه نمی شود که ایده اش موفق بوده یا نه. او در طول مسیر، فرصتهای متعددی برای یادگیری، اصلاح و تغییر تصمیم دارد.
هرچه بتوانیم با هزینه کمتر، فرضیههای بیشتری را آزمایش کنیم، احتمال اینکه در نهایت به مسیر مناسبی برسیم افزایش پیدا می کند.
گاهی باید مسیر را تغییر دهیم، نه اینکه بیشتر تلاش کنیم
تلاش زیاد همیشه نشانه حرکت در مسیر درست نیست.
ممکنه فردی سالها برای رسیدن به یک هدف تلاش کنه، اما شرایطی که در آن قرار گرفته، امکان رسیدن به آن هدف را بسیار دشوار کرده باشه.
در چنین موقعیتی، ادامه دادن صرفا به دلیل زمانی که قبلا صرف کرده ، می تونه اشتباه باشه.
ما معمولا به زمان، پول و انرژی ای که قبلا هزینه کرده ایم اهمیت زیادی می دیم.
به همین دلیل، کنار گذاشتن یک مسیر نادرست برایمان دشوار است. احساس می کنیم اگر ادامه ندهیم، تمام زحمات گذشته بی نتیجه مانده اند.
اما هزینه های گذشته را نمی توانیم پس بگیریم.
تصمیم امروز باید بر اساس شرایط فعلی و اطلاعاتی گرفته شود که اکنون در اختیار داریم، نه فقط بر اساس میزان تلاشی که در گذشته انجام داده ایم.
گاهی ادامه دادن بهترین تصمیم است؛ گاهی اصلاح روش و گاهی هم کنار گذاشتن یک مسیر و شروع مسیری دیگر.
تشخیص تفاوت این موقعیت ها آسان نیست.
با این حال، تعیین معیارهایی برای ارزیابی پیشرفت می تواند کمک کننده باشد.
اگر از ابتدا مشخص کنیم که چه نشانههایی برای ادامه دادن لازم داریم، کمتر گرفتار تصمیمهای احساسی می شویم.